شرح شعر پرواز

در پیلـه تــا به کی بر خویشتن تنی

پرسید کــــــرم را مرغ  از  فروتنی

تــا چند منزوی در  کنج  خلـــوتی

در بسته تـــا  به  کی در  محبس تنی

شاعر و نویسنده ی توانا هرگاه دنیای الفاظ،برای بیان اندیشه هایش کوچک و ناتوان از تحمّل بار معانی گردد،یا از نظر سیاسی و موقعیّت های اجتماعی در تنگنا قرارگیرد،یا از آن جهت که«نصیحت در کام خلق چون زهر است»،برای شیرین نمودن این تلخی و از تمثیل مدد می جوید،تا برای استخراج زرّمعانی از درون معدن جان خود تلاشی کرده باشد.

داستان ارزشمند«موش و گربه»،گنج پرگهر«کلیله و دمنه»بسیاری از غزلیات دل نشین خواجه ی شیراز،«مثنوی معنوی»،کتابی که شیخ بهــــایی آن را قرآنی به لفظ پهلوی می خواند.اشعار وطن پرستانه ای چون دماوندیه ی مرحوم ملک الشّعرای بهار،زمستان مرحوم اخوان ثالث،تمامی داستان ها،حکایات و هزاران هزار نمونه،که به جرأت می توان گفت تمامی آثار ادبی را در بردارد،همه و همه از این مقوله اند.

تمثیل در لغت «مثال آوردن،تشبیه کردن،مانند کردن،صورت چیزی یا حدیثی را به عنوان مثال بیان کردن،داستان آوردن»است ودر اصطلاح علم بدیع «از جمله ی استعارات است،الا آن که این نوع استعاراتی است به طریق مثال.یعنی چون شاعر خواهد که به معنیی اشاره کند،لفظی چند که دلالت بر معنی ای دیگر کند بیارد و آن را مثالِ معنیِ مقصود سازد و از معنیِ خویش بدان مثال عبارت کند.»

 «درمثنوی هم،مولانا انواع قصّه را از امثال حیوانات و قصه های تمثیلی و رمزی برای تقریر و توجیه دعاوی و اقوالی به کار می گیرد،که تصوّر و قبول آن ها برای اذهانِ عام دشواری دارد،یا خود در نقل آن ها ناظر به تصویرحالت و وضعی است که به آسانی در وهم مخاطب جای نمی گیرد و برهان و قیاس و طریقه ی استقرای اهل حکمت هم در بیانش کارسازی ندارد»

ای برادر قصه چون پیمانه ای است

معنی اندر وی مثـــال دانه ای است

دانه ی  معنی    بگیرد    مــرد    عقل

ننگرد   پیمــانه  را  چون گشت نقل

  

شاعران نو و نوشاعران از این آرایه ی ادبی بهره ی فراوان برده اند.چنان که پدر شعر نو،مرحوم علی اسفندیاری معروف به«نیمایوشیج»در اشعار خود هنرنمایی ها کرده است.که شعر«پرواز»(ص 48 کتاب فــــارسی سوم راهنمایی)نمونه ای زیبا از اشعار ایشان است.

شاید برخی در اوّلین برخورد با این شعر آن را خالی از معنا و تنها مناظره ای بین مرغ وکرم بدانند.(چنان که برخی از همکاران بر این گمان اند.)امّا اگر اندکی در نمادی بودن این دو بیندیشیم دریچه ای به دنیای زیبا و عالی معانی به رویمـــان گشوده خواهد شد.

می توان گفت مرغ نماد مردم پست ودون همّت است.که دنیایی کوچک ومحدود به مشتی دانه داشته،فراتر از آن را نمی بیند.شب وروز تمامی فکر وذکرش کسب آب ودانه است که درصورت دست یابی به گمانش به هدف و مقصود هستی رسیده و بالاترین درجات را کسب کرده است.همان گونه که به وضوح در اطراف خود،انسان هایی را می بینیم که به دست آوردن پول،مال وملک،مقام و.راهدف و مقصود خود قرار داده اند.هم چون ماکیان تمامی دنیایشان درحصول آب و دانه خلاصه شده است ومَثَل آنان،چون مورچه ای است که در قصر ملکی سوراخی دارد و

امّا کرم(کرم ابریشم)فراتر از این مسائل می اندیشد.به اندک،جیفه ی دنیای فانی دل خوش وفریفته نمی گردد.همان گونه که مردان بزرگ چشم دل گشوده وهمّت بلند داشته اند ـ که مردان روزگار ازهمّت بلند به جایی رسیده اند.

عمل به قوانین انسانی و پیروی از وجدان پاک و بیدار و برای مسلمانان در معنای اخص پای بندی به قوانین شریعت و چشم پوشی از لذّت گناه(گناه از آن جهت صورت می گیرد،که لذّتی در آن است)چون پیله ای آدمی را در ظـــــاهر محدود می کند.عالی همّتان این پیله را بر افکار و اندام خود حاکم می کنند تا پس از گذشت سالیان یا سپری شدن این دنیای فانی به کمال(هدف خلقت) برسند و پروانگانی زیبا و دیدنی شوند.ایشان تن به ذلّت دنیا و زندگی آن«به هر قیمتی» نداده،مرگ با عزّت را بر زندگی با ذلّت ترجیح می دهند.

درحبس وخلوتم تا وارهم به مرگ          یــــا  پر  برآورم  بهر  پریدنی

همان گونه که مولایمان اباعبدالله الحسینu شعار پرشور و معروفشان«هَیْهات مِنَّ اَلذِّلَّة»درصحرای نابرابر کربلای پربلا،براین مضمون بوده،رجزخوانی هــــای آن حضرتuدر آن روز دهشت آور با استواری ومتانت خلل ناپذیر همراه است.

اَلْموتُ اَوْلی مِنْ رُکوبِ الْعارِ

«مرگ برتر و بالاتر از پذیرش ننگ وعار است.»

گرچه یزیدیان ایشــان را به خوان پر از دانه ی خود دعوت کرده،به شرط بیعت،حاضر به هر نوع مساعدتی بودند.امّا حضرتu آمده بود تا«وارهد به مرگ یا پر برآورد بهر پریدنی»آن مرغان خانگی،همه را به کیش خود می پنداشتند.غافل از این که پاسخشان چون روز روشن بود.

برو این دام بــر مرغی دگر نِه          که عنقا را بلند است آشیانه

«تا آخرین لحظه ها عملش ،حرکاتش،سکناتش،تمامْ،حق خواهی،حق پرستی و موجی از حماسه است.شبِ تاسوعا که برای آخرین بار به او عرضه می دارند:یا کشته شدن یا تسلیم! اظهارمی دارد:«وَاللهِ لااُعْطیکُمْ بِیَدی اِعْطاءَ الذَّلیلِ وَ لا اّفِرُّ فِرارَ الّعَبِیدِ»به خدا قسم که من هرگز نه دست ذلّت به شما می دهم و نه مثل بردگان فرار می کنم؛مردانه مقاومت می کنم تا کشته بشوم.»

«در روز عاشورا حسینu تا آخرین حدّ مقاومت هم می کند.دیگر وقتی است که به کلّی توانایی از بدنش سلب شده است.یکی از تیر اندازان ستمکار،،تیر زهر آلودی را به کمان می کند و به سوی اباعبدالله می اندازد که در سینه ی ابــــاعبداللهu  می نشیند وآقـا دیگر بی اختیار روی زمین می افتد.چه می گوید؟

 

آیا در این لحظه تن به ذلّت می دهد؟آیـــا خواهش و تمنّــا می کند؟نه،بلکه بعداز گذشت این دوره ی جنگیدن رویش را به سوی همــــان قبله ای که از آن هرگز منحــــرف نشــــده است می کند و می فرماید:«رِضاً بِقَضائِکَ وَتَسلیماً لأمْرِکَ وَ لامَعْبودَسِواکَ یا غِیاثَ الْمُسْتَغیثینَ»

کسی پیوسته موفّق و شاداب است،که همیشه از لحاظ روحی،معنوی ومقامات عالی انسانی به برترازخود بنگردواندیشه اش براین باشد که،اکنون که او را اشرف مخلوقات قــرار داده انـد،خودرا بدین مقام برساند.

اِذا ماکُنْتَ فی اَمْرٍ مَروم           فَلا تَقْنَعْ بِما دونِ اَلنُّجوم

«وقتی در امر مهمّی قرار گرفتی به کمتر از ستارگان راضی مشو.»

بیچاره آن که مایه ی اندک خود را بسیار شمارد و خود را برتر وخلایق را در نظر دون و بی مایه انگارد چنین انسانی دچار غرور و در نتیجه شکست خواهد شد.بلند پروازان پیله به خود تنیده در اندیشه ی پروانه بوده پروانگان را الگو و سرمشق خود قرار می دهند.                                هم سال ها ی من پروانگان شدند               جستند از این قفس گشتند دیدنی

امّا آنان که دیده به مطاع دنیایی دارند(آن را مقصد خود قرار داده اند نه وسیله ی رسیدن به مقصد)چیزی جز رنج عایدشان نمی شود چرا که چشــم حریص آدمی سیری ناپذیر است.

شاداب کسی است،که دایماً اندیشه اش چنین است که:«از نظر معنوی به برتر از خود  و از نظر مادّی به پایین تر از خودبنگرد.»لیکن همان گونه که می بینیم،مشکل اکثر مردمان امروزی جا به جایی این دو اصل است.(در آن تفکّر شود.)

مرغ خانگی ساده لوحانه،دل به مشتی دانه خوش کرده، به گمان خام تغذیه اش را از سوی صاحب خانه  عشق و محبّت می پندارد.غافل از آن که عطای هر دانه مرگ مرغ وضیافت صاحب خانه را نزدیک تر می کند.

چه خوش است مرغ وحشی که جفای کس نبیند

من ومــــرغ خانـگی را،بکشند وپـــــــر نبـاشد

آری برخی آن چنان غرق در دنیای کوچک خود گشته اند،که چونان مرغ خانگی، که تمام جهانش در چهار دیواری حیــــات خانه و دستان دانه پراکن صاحبش خلاصه شده،عمری را سپری می کنند و با مغز وروحی کوچک ـ همان گونه که آمده اند ـ  می روند.

این دو روز عمر مولایی شویم            مــــرغ   امّا  مرغ دریایی  شویم

مرغ دریایی    به دریـا می رود           مـوج    برخیزد  به     بالا  می رود

آسمــان را نور  باران   می کند          خــاک   را   غرق بهاران   می کند

لیک مرغ خانگی در خانه است           روز وشب دربندمشتی دانه است

تا به کی در بنـدآب و   دانه ای           غـافل از قصّاب صاحب خانه ای





طبقه بندی: شرح شعر پرواز،

تاریخ : جمعه 10 مهر 1394 | 01:10 ب.ظ | نویسنده : عارفی | نظرات()